تبليغاتX
سه نقطه ...
listen and silent are two wordr with the same alphabets and are very important in firend ship. because only a true firend can listen you when you are silent.:-)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت   توسط NAHAIAT  | 

 

امریکا
شما به رئیس جمهور امریکا میگویید: «مادرت رو...»! ولی اتفاق خاصی نمیافتد، فقط شما معروف میشوید و دربارهء مادر رئیس جمهور کتاب مینویسید و میلیونها دلار درآمد کسب میکنید! اما بعد از آن، رئیس جمهور از شما به دادگاه شکایت میکند و شما مجبور میشوید که بابت غرامت، همهءپولتان را به رئیس جمهور بدهید

انگلستان
شما به نخست وزیر انگلستان میگویید: «مادرت رو...»! نخست وزیر هم به شما میگوید: مادر خودت رو

فرانسه
شما به رئیس جمهور فرانسه میگویید: «مادرت رو...»! و بلافاصله میلیونها نفر از مردم به خیابانها میریزند و در حمایت از شما، به رئیس جمهور میگویند: «مادرت رو...»! رئیس جمهور هم دربارهء جریحه دار شدن احساساتش شعری میسراید و آنرا در روزنامه ها و مجلات و رادیو و تلویزیون منتشر میکند

ژاپن
شما به نخست وزیر ژاپن میگویید: «مادرت رو...»! نخست وزیر تعظیم میکند و به شما میگوید: ببخشید، ولی فکر نکنم مادرم از شما خوشش بیاد

آلمان
شما به صدراعظم آلمان میگویید: «مادرت رو...»! پلیس به سراغ شما میآید و به شما میگوید: لطفاً با مادر صدراعظم کاری نداشته باشید

سوئد
شما به نخست وزیر سوئد میگویید: «مادرت رو...»! از مردم رأی گیری میشود که آیا شما مادر نخست وزیر را... یا نه؟! اگر رأی مثبت داده شود، شما مادر نخست وزیر را...! ولی اگر رأی منفی داده شود، نخست وزیر دست شما را در مقابل دوربینهای تلویزیونی می فشارد و برای شما آرزوی موفقیت میکند

ترکیه
شما به رئیس جمهور ترکیه میگویید: «مادرت رو...»! و رئیس جمهور هم اسلحه اش را در میآورد و به شما شلیک میکند. اگر شما کُرد باشید، رئیس جمهور مورد تشویق قرار میگیرد! وگرنه او را به دادگاه احضار میکنند و او در بین راه فرار میکند و به یونان پناهنده میشود

سوئیس
شما به نخست وزیر سوئیس میگویید: «مادرت رو...»! منشی دفتر نخست وزیر با شما تماس میگیرد و شماره تلفن مادر نخست وزیر را به شما میدهد تا شخصاً با خودش هماهنگ کنید

هند
شما به نخست وزیر هند میگویید: «مادرت رو...»! نخست وزیر شما را به خانه اش دعوت میکند و خاکستر مادرش را که سالها پیش مُرده به شما نشان میدهد و برای شما آواز میخواند و گریه میکند. شما هم متأثر میشوید و به خانه برمیگردید و میبینید که خانوادهتان ناپدید شدهاند و سالهای سال به دنبال خانوادهءخود از این شهر به آن شهر آواره میشوید و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگی میمیرید و از داستان زندگی شما بیش از هزار و هفتصد فیلم سینمایی ساخته میشود

کانادا
شما به نخست وزیر کانادا میگویید: «مادرت رو...»! مادر نخست وزیر خبردار میشود و مقالهای فمینیستی در روزنامه چاپ میکند و تبعیض جنسی را به شدت مورد انتقاد قرار میدهد و از شما میخواهد که پدر نخست وزیر را...ا

کلمبیا
شما به رئیس جمهور کلمبیا میگویید: «مادرت رو...»! بعد وصیتنامهتان را مینویسید و در اولین فرصت خود را دار میزنید! چند روز بعد جسد شما را در حالی که طناب دار دور گردنتان است و با گلوله سوراخ سوراخ شده و با اسید سوزانده شده اید، پیدا میکنند! پزشک قانونی جسد شما را لاشهء سگ تشخیص داده و در حومهء شهر دفن میکند

چین
شما به رئیس جمهور چین میگویید: «مادرت رو...»! رئیس جمهور هم به صورت لفظی، هم شما و هم خانوادهتان را...! سپس شما به همراه خانواده تان به کرهء ماه تبعید میشوید

ایتالیا
شما به نخست وزیر ایتالیا میگویید: «مادرت رو...»! روزنامه ها خبر رسوایی مادر نخست وزیر را چاپ میکنند و مافیا به خاطر شهوت زیادتان، به شما پیشنهاد همکاری در زمینهء تهیهءفیلمهای پورنو میکند! نخست وزیر هم برای تلافی، یک بازی دوستانهء فوتبال بین تیم محبوب خودش و تیم محبوب شما ترتیب میدهد و داور بازی را میخرد و تیم محبوب شما را با نتیجهء مفتضحانه ای شکست میدهد

روسیه
شما به رئیس جمهور روسیه میگویید: «مادرت رو...»! فردای آن روز شما دچار یک سانحه شده و در تصادف با اتومبیل کشته میشوید! به خانوادهء شما اطلاع داده میشود که شما در حال مستی رانندگی کردهاید و شدت تصادف چنان زیاد بوده که بدن شما تکه تکه شده است

عربستان
شما به رئیس جمهور عربستان میگویید: «مادرت رو....»! همه به شما میخندند، چون عربستان رئیس جمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود میشوید و این دفعه به پادشاه عربستان میگویید: «مادرت رو...»! همه از خنده دست میکشند و پادشاه هم زبان شما را قطع میکند

                                                                                   www.mohamad3423.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت   توسط NAHAIAT  | 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید:

آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنی میکنند.مرخی دادن گل و هدیه و حرف های دلنشین را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند باهم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشبختی را راه بیان عشق میدانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینکه شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد.

یک روز زن و شوهرجوانی که هردو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر جرئت کوچکترین حرکتی نداشتند.

ببر آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه ی بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش اموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسر پرسید:آیا میدانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد میزد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او راتنها گذاشته است.

پسر جواب داد:نه.آخرین حرف مرد این بود که"عزیزم.تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن وبه او بگو پدرت همیشه عاشقت بود"

قطره های بلورین اشک صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه ی زیست شناسان!!! میدانند که ببرفقط به کسی حمله میکند که حرکتی انجام میدهد یا فرار میکند.پدر من در آن لحظه وحشتناک با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واو را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای ابراز عشق خود به مادرم و من بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت   توسط NAHAIAT  | 

دوباره سلام....

اومدم که اخرین پست بهاریمو واستون بذارم.

وتا تابستون هم ازتون بای بای کنم.

بهاری باشید

بدرود ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت   توسط NAHAIAT  | 

 

از اول هفته منتظر ۴شنبه بودم

 میخواستم بدونم این مسئولین فعال مدرسه ما که روز دانش آموز فقط یه شکلات !!!بهمون دادند امروز چطوری میخوان جبران کنند

 خداییش بیشتر از کادو منتظر یه جشن درست حسابی بودم که حداقل یکی از ساعت های درسیمون رو ۲در کنم...

جشن که نداشتیم هیچی فدای سرشون .آقای دیانی(رئیس سمپاد مشهد)هم که قرار بود بیاد ونیومد هم اشکال نداره...

این مسئولین محترم به ما یه نشان سمپاد دادن ...(با قابلیت هایی مثل توانایی وصل شدن به لباس و کیف و...)که وقتی خوب نگاش کردیم دیدیم مثل اینکه خیلی آشناست...نگو اینا رو روز دانش آموز داده بودن به فرزانگان۱ی ها...

بعدش هم کاشف به عمل اومد (یعنی از چندتا از دبیرا شنیدیم) که کادو های روز دانش آموز رو نگه داشته بودن که روز سمپاد بهمون بدن.کادوی روز سمپاد چی شده رو فقط خدا میدونه و....

اینا که چیزی نبود فکرش رو بکنید حتی مدیرمون نیومد که این روز رو بهمون تبریک بگه حالا باز دم مدیر فرزانگان۳ گرم که اومد و۴کلمه صحبت کرد...

خوب شد حالا سر صف بارون اومد که اونا به بهونه ی سرما خوردن ما همه چیزو تعطیل کنند...

البته بازم شکلات فراموششون نشد .همین مورد هم خیلی عالیه....

واقعا مایه ی خجالته (البته واسه بعضی ها)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط NAHAIAT  | 

سلام....

یه سلام یخی خنک واسه شما بچه های باحال .....

 اول اول روز معلم رو به همه ی معلم های عزیز مخصوصا دبیرای گل خودم تبریک میگم.

 

بعدش هم روز استعداد های درخشان رو که ۱۴ اردیبهشته به خودم!!

و همه ی سمپادی های گل عزیز جیگر مبارک میگم..

روز همتون مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط NAHAIAT  | 

شاید مرا دیگر نشناسی.شاید مرا به یاد نیاوری.اما ن تو را خوب میشناسم.

ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ماو همه مان همسایه خدا.

یادم می اید گاهی وقت هامیرفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی.ومن همه ی اسمان را دنبالت میگشتم.تو میخندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم.

خوب یادم هست که آن روز ها عاشق آفتاب بودی.توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.نور از لای انگشتان نازکت میچکید.راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان میماند.

یادت می آید؟گاهی شیطنت میکردیم و میرفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی واو کفرش در می آمد اما زورش به ما نمیرسید.فقط میگفت:همین که پایتان به زمین برسد میدانم چطور از راه به درتان کنم.

تو شلوغ بودی.آرام و قرار نداشتی.اسمان را روی سرت میگذاشتی وشب تا صبح از این ستاره به آن ستاره میپریدی و صبح که میشد در آغوش نور به خواب میرفتی.

اما همیشه خواب زمین را میدیدی.ارزوئی رویا های تو را قلقلک میداد.دلت میخواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا میگفتی.وآن قدر گفتی و گفتی تا تا خدا به دنیایت آورد.

من هم همین کار را کردم.بچه های دیگر هم... ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را.ما دیگر نه همسایه هم بودیم ونه هسایه خدا.ما گم شدیم و خدا را گم کردیم...

دوست من...همبازی بهشتی ام.

نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ میزند.

"از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است.اگر گم شدی از این راه بیا.."

بلند شو. از دلت شروع کن. شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت   توسط NAHAIAT  | 

لطفا به این معما پاسخ دهید:

آن چیست که از یخ سفیدتر است

از شب سیاه تر است

خوردن آن حلال است

آشامیدن آن حرام است

مرد در طول روز ۳بار از آن استفاده میکند

اما زن در طول عمر یک بار ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت   توسط NAHAIAT  | 

 

شبی پسر کوچکی نزد مادرش که در آشپزخانه درحال پختن شام بود رفت ویک برگه کاغذ به او داد.مادر دست هایش را با حوله ای تمیز کرد ونوشته را با صدای بلند خواند.پسر با خط بچگانه نوشته بود:

صورتحساب

کوتاه کردن چمن باغچه:۵دلار

مرتب کردن اتاق خوابم:۱دلار

مراقبت از برادر کوچکم:۳دلار

بیرون بردن سطل زباله:۲دلار

نمره خوب ریاضی که امروز گرفتم:۶دلار

جمع بدهی شما به من:۱۷دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.چندلحظه خاطراتش رامرور کرد.سپس قلم را برداشت وپشت بزگه صورتحساب پسر این عبرت را نوشت:

بابت سختی ۹ماه بارداری که دروجودم رشد کردی:هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم وبرایت دعا کردم:هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چندسال کشیدم تا تو بزرگ شوی:هیچ

بابت غذا نظافت تو و اسباب بازی هایت:هیچ

واگر تمام این هارا جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه میکرد گفت:مامان دوست دارم...

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:قبلا به طور کامل پرداخت شده است....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت   توسط NAHAIAT  | 

اگر مسافرت نکنی

اگر نخوانی

اگر به صداهای زندگی گوش ندهی

اگر قدر خود را ندانی

وقتی انگیزه درونی خود را میکشی

وقتی اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند

وقتی برده ی عادت های خود شوی

هر روز از راه های همیشگی بروی

اگر روتین خودت را تغییر ندهی

اگر لباس هایی با رنگ های مختلف نپوشی

اگر با کسانی که نمیشناسی صحبت نکنی

اگر احساس عشق نکنی

اگر زندگی ات را تغییر ندهی وقتی از کارت راضی نیستی

اگر از آنچه ایمن است به آنچه مطمئن نیست ریسک نکنی

اگر به دنبال یک رویا نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در زندگیت از یک توصیه ی عاقلانه فرار کنی

از امروز شروع کن

از امروز ریسک کن

امروز کاری کن

به خودت اجازه نده که به آهستگی شروع به مردن کنی

فراموش نکن شاد باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت   توسط NAHAIAT  |